![]() |
![]() |
|
|
یک شبی مجنون نمازش را شکست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 0:24 توسط پویا |
|
|
امشب دلم میخواهد
به كسی بگویم" دوستت دارم" تو نهراس و آنكس باش بگذار با هر آنچه در توان دارم همین امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم بگذار برایت نقش آن دلباخته ای را بازی كنم كه لحظه ای دور از محبوب خویش زندگی را نمیتواند بگذار همچون معشوقی كه برای وصال معشوقش جان میدهد برایت جان دهم بگذار همین امشب پیش پایت زانو بزنم و تو را ستایش كنم بگذار در تاریكی به تو لبخند بزنم نگذار زمان از دستم برود و تو را درنیابم میخواهم بیندیشی كه همین امشب غیر از من كسی دیوانه تو نیست هرچند كه جاهلانه فكری باشد كمی بیشتر با من و همین امشب بگذار خیال كنم كه جز تو كسی نیست همین یك امشب را بگذار نقش بازی كنم نقش حقیقت را ... همان كه دور از تو بارها روبه روی آینه تمرین كرده ام ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آبان 1388ساعت 22:9 توسط پویا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 11:42 توسط پویا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:15 توسط پویا |
|
|
چشمانم! چه مظلومانه در جستجوي نگاهيست.
دستانم! چه غريبانه درپي لمس دستي ست.
اما............!!! بگوييد به چشمان خيسم، و به دستان سردم
نیست آنچه در پی آنید بازیچه ی دست روزگار اين بار ….. شماييد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 14:52 توسط پویا |
|
|
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند ولی قلبش سیاه می شود دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است
دکتر علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 17:28 توسط پویا |
|
|
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد کسی جایی در این منزل ویرانه ندارد دل را به کف هر که دهم باز پس آرد کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 17:13 توسط پویا |
|
|
كاش آسمان حرف كوير را مي فهميد و اشك خود را نثار گونه هاي خشك كوير مي كرد. كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعا ها قبل پائين آمدن دستها مستجاب مي شدند. كاش مهتاب با كوچه هاي تاريك شب آشنا تر بود. كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را به دست خزان نمي سپرد. كاش در قاموس غصه ها ، شكوه لبخند در معني داغ اشك گم نمي شد. كاش مرگ معناي عاطفه را مي فهميد كاش كاش كاش... |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 22:15 توسط پویا |
|
مي دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 17:44 توسط پویا |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 20:38 توسط پویا |
|
|
بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز ( سـنگ نشود ) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 13:38 توسط پویا |
|
|
اگر درياي دل آبي است تويي فانوس زيبايش اگر آيينه يك دنياست تويي معنا ي دنيايش
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 15:49 توسط پویا |
|
|
اگه يه روز فکر کردي نبودن کسي بهتر از بودنش چشمات رو ببند و اون لحظه اي که کنارت نباشه رو به خاطر بيار اگه چشمات خيس شد بدون داري به خودت دروغ مي گي و هنوز دوسش داري...!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 14:16 توسط پویا |
|
|
یک...دو...سه...چهار را شمردم تک تک آهســــته به دنبال تو گشتم با شـــــک
وقتی که بزرگتر شدم فهمـــــــــــــمیدم تمرین جدایی ست بازی قایم با شک
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 1:15 توسط پویا |
|
روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند . براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم بمیرد بهتر است برای بار سوم که از آنجا عبور کردم انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:1 توسط پویا |
|
|
غربی ترین نقطه آسمان پایان است محل تلاقی رنگ های سرخ گونه همانجا که آسمان بی پروا زمین را می بوسد و بی اختیار خورشید شرمگین را از نظر ها دور می سازد و اما خورشید به انتظار طلوعی دیگر رخ نمودنی دوباره هستی عاری از جدایی وبودنی فرای تمام بودن ها زمین می آرامد و خورشید در التهاب این رسیدن می سوزد من به خورشید اعتقاد دارم حتی اگر ندرخشد من به عشق اعتقاد دارم حتی اگر تنها باشم من به خدا اعتقاد دارم حتی اگر ساکت باشد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:57 توسط پویا |
|
|
انجا که عشق تو لب فرو بسته فریاد می کشد در بر هجرت وصال سر گردان می چرخم و می چرخم اما بگذار تا بی تودر شعله ها بسوزم که برکتیبه عشق نوشته اند: به عشق شمع پروانه ها زنده زنده می سوزند! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:7 توسط پویا |
|
![]() جلسه محاکمه عشق بود و عقل که قاضی این جلسه بود عشق را محکوم به تیعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی کرد قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه ی اعضا با او مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداری از عشق: آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی ؟ ای گوش مگر تو نبودی که در ارزوی شنیدن صدایش بودی ؟ و شما پاها که همیشه آماده ی رفتن به سویش بودید حالا چرا این چنین با او مخالفید؟ همه اعضا رو برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 23:7 توسط پویا |
|
هی فلانی ، زندگی شاید همین باشد ... یک فریب ساده و کوچک ، آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را ، جز با او و جز برای او نمیخواهی ... من گمانم زندگی باید همین باشد ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:46 توسط پویا |
|
وفای شمع را نازم که بعد از سوختن به صد خاکستری در دامن پروانه میریزد نه چون انسان که بعد از رفتن هم دم گل عشقش درون دامن بیگانه میریزد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 21:48 توسط پویا |
|
|
هرگز فراموش نمی کنم
سخنانی که از چشمان تو شنیدم
می گویند چشمها هرگز
اما من شیرین ترین دروغ ها را
از چشمان تو شنیدم
آن هنگام که می گفتند:
دوستت دارم....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 10:28 توسط پویا |
|
|
ترانه عشق را سر دادم تا به گوش تو برسد!
حقیقیت عشق را باور کردم که دلتنگ دوری تو نشوم ! اما امروز دلتنگ تر از همیشه فراق تو را بیشتر احساس کردم... هر چه از عشق سخن گفتی به یاد آوردم و هر چه از مهر برایم خواندی به زبان آوردم ! اما.... اما آنگاه که به نام تو رسیدم زبانم قاصر گشت از اینکه نامت را برایم زمزمه کند ... پیام عشق را از لاله ها شنیدم ولی کامل نبود . دیدار آشنا را به جان دل خریدم ،اما کسی که آشنا تر از تو باشد نبود . نمیدانم این همه حرف را، به که باید بگویم ...نمی دانم با دنیایی از غربت چه کنم ؟!نمیدانم... ای کاش، شب طولانی انتظار به پایان میرسید و از افق صبحی روشن می دمید تا باز هم مهربانی را درچشمان سرشار از محبتت، بخوانم... ای کاش ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 22:25 توسط پویا |
|
|
ای کاش گذر زمان در دستم بود تا لحظه های با تو بودن را آنقدر طولانی می کردم که برای بی تو بودن وقتی نماند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 12:47 توسط پویا |
|
|
یکی را دوست مي دارم ولي افسوس او هرگز نمی داند نگاهش مي كنم شايد بخواند از نگاه من كه او را دوست مي دارم ولي افسوس او هرگز نگاهم را
نمی خواند! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 15:46 توسط پویا |
|
|
من پذیرفتم شکست عشق را
پندهای عقل دور اندیش را می پذیرفتم که عشق افسانه است این درد آشنا دیوانه است می روی شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم گرچه تو شاداب تر از من میروی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 21:18 توسط پویا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 15:43 توسط پویا |
|
|
کاش میشد اشک را تهدید کرد مهلت دیدار را تمدید کرد کاش میشد از میان لحظه ها لحظه ی دیدار را نزدیک کرد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 18:18 توسط پویا |
|
![]() آن شب که دلی بود به میخانه نشستیم
آن توبه ی صد ساله به پیمانه شکستیم از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم تقدیم با عشق |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 14:18 توسط پویا |
|
|
آبی تر از ابیم که بی رنگ بمیریم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 12:12 توسط پویا |
|
|
عشق مثل آبه،ميتوني تو مشتت قايمش كني.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 15:51 توسط پویا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام با امید به بهروزی شما عزیزان
من پویا دانشجوی دانشگاه یزد متولد 1367 و از شما به خاطر ورودتون به این وبلاگ ممنونم امیدوارم موفق باشید نظر یادتون نره با تشکر از حسن انتخاب شما عزیزان |
| پیوندهای روزانه |
|
شبهای تهران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|